تو مگو ما را بر آن شه بار نيست

با کريمان کارها دشوار نيست

سالهاست خواستم غزلی براش بگم .برای اون دوجفت چشم قرمزرنگ .اون گيسوان

طوفانی .اون ...اون....موسی از خدا خواست که نامشو بگه تا مردم با اون نام صداش

بزنند خدا لب باز کرد وگفت :من هستم آن که هستم.

اما نشد نشد غزلی براش بگم .به قول سعدی ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

فرانسيس آسيزی به اون خداوند موسيقی گفت:سالها برای زنان شعر خواندی و

چنگ نواختی زمانش نرسيده برای خالق اون زنان شعر بگی؟

اما به خدا سالهاس می خوام برای يهوه (خدای من به همين بی رحمی ست) شعر

بگم نشد .البته گاهی هم پدر خوبی بوده البته وقتی من پسر بدی نبودم .اما نه

گاهی اوقات وقتی پسر عياشی هم بودم شونه بالا انداخته که:خب داره بزرگ می-

شه.اما با وجود همه ی اينها گاهی اوقات نقاب بر انداخته و..لب لعلی گزيده ام که

مپرس!!! تصميم دارم گاهی اوقات از آنچه ديده ام بگم می دونم لازم نيست مسيح

باشی وبه صليب کشيده بشی تا بشر به رستگاری برسه و يا با شمشير مردم رو

به بهشت ببری .می تونی يه دبير ساده باشی ورو تخته سياه بنويسی :سفيد.

کار ما حرکت ايجاد کردنه .راستش از اين همه غزلهای سياه خسته م.از سياه گفتن

به قول مولانا:سخن از رنج مگو جز سخن از گنج مگو ور از اين بی خبری رنج مبر هيچ

مگو.از بچگی بوف کور دستمون دادن سياه ديديم تو آمريکای کافکا تهوع بود بعد کم

کم کسانی پيدا شدند که فقط گفتند نام آن کبوتر غمگينی که ازدل ما پريد ايمان بود

وبعد به رسولان سر شکسته هم تاختند .در غزل هم که يه دفعه ردپای چرخ گوشت 

صدای جيغ زن پيدا شد بعد خون وفحش وچرک وووو....

طفلکی خودمون وکسانی که اين شعر ها رو می خونند کاش از سبزه ها ياد گرفته

بوديم همه جا سبز باشيم حتا تو توالت خاکی تو يک روستای دور افتاده وقشنگی

طبيعت وبزرگيش تو همين باسخاوت بودن نهفته ست.يادمه سهراب می گه و

نپرسيم کجاييم بو کنيم اطلسی تازه ی بيمارستان را.کاش می گفت وخودمان آن

اطلسی باشيم .که می شه سالها قبل زمان دانشجويی به يه روستای دور افتاده ی

قاين رفتيم(برادر يکی از همکلاسيهافوت شده بود)روستای کوچکی به اندازه ی

بيست خانواده.نمازی که اون شب پشت سر يه دهقان سياه سوخته خونديم که

دستاش پر از ترک بود وتو چشماش ،قلبش که از کلامش بيرون می ريخت چه نوری

شب ما بيست وچند نفر رو نگر داشتند وبهتر ين غذايی که تو بهترين رستورانها

پيدا نمی شه جلومون گذاشتند وقبلش گفتند اگه نمونيد به ما بی حرمتی کرديد

در حالی که تو خونشون هيچی به هم نمی رسيد .خداوندامنو ببخش مدتها بود

باهات حرف نزده بودم امشب مجالی پيداشد بشينيم با هم کمی گپ بزنيم يه روز

خدا به موسی گفت چرا به ديدنم نيومدی؟موسی تعجب کرد .خداگفت من مريض بودم

چرا نيومدی به ملاقاتم ؟موسی بيشتر تعجب کرد .خدا آخر گفت همسايه ت مريضه

چرا نرفتی يه عيادتش ؟

ممکنه کسانی اين نوشته ها رو بخونند وبخندند ممکنه بعضی ها بگن زمونه ی اين

حرفا گذشته شايد شايد شايدم يه نفر يه نفر ...من هميشه سر کلاسها م دنبال

اون يه نفرم وگاهی اوقات ديدمش تولد يک پروانه رو ديديد؟

بروس قدرتمند با بازی جيم کری رو ببينيد.وآهنگ غروب در پارک فلامينگو رو گوش بديد

((از جيمز لست))وبدونيد لازم نيست به صليب کشيده بشيد می تونيد با شستن

يک کاسه به معراج بريد وبا بوسيدن دستای پدر تون درهای ملکوت رو گشوده ببينيد

                  (به زودی با آخرين غزلم در خدمت دوستان خواهم بود)

                 ۲۱/۴/۸۴               نيشابور-خونه ی کاگلی پدری .قاسم رضادوست.