برای او که عاشق برف است،کودکانه ست ومی نويسد.

گفتی نمی دانی خانه ی دوست کجاست؟يک روز مردی از خدا خواست

خودش را به او نشان بدهد ناگهان مقابل چشمانش کلبه ای ديد ،يک زن

وچند فرزند.                              (وبلاگ جديدم:ghr.persianblog)

همينکه بر لب سرخ خدا تکلم شد

تمام وسعت ديدش پر از تلاطم شد

درخت بود ونظير پرنده ها می خواند

غريبه ای که گرفتار سيب وگندم شد

پدر که عاشق مادر نبود آن هنگام

خدا مسبب اين امر بی ترحم شد

و اينچنين متولد شدی تو شب هنگام

دمی که مادر تو غسل کرد ودر خم شد

شراب نطفه ی سرخ تو را شکوفا کرد

چنانکه ديدن تو کار وبار مردم شد

پسر پرنده ی سرخ دلت به خاک افتاد

و در کنار دلت غرق در تيمم شد

پسر کنار تو افتاد وتو کنار پسر

ومثل لحظه ی وحيی خدا تجسم شد

شراب از لب سرخت چکيد واويلا

تمام هستی من در برابرت گم شد.