محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
سلام همه چيز سر جايش است قلمدان های مرصع در غلاف ،بينالود در زنجير ،به نيشابور من خوش آمديد !

با يک کار کوتاه ويک غزل کمی نفس بکشيم:



با سايه ام

دست دادم خنجرش

افتاد.

(۲۴/۳/۷۷)






شاعر نوشت:بستر زن مثل صومعه است.
يک آن قلم ميان دو انگشت او شکست
شب بود مرد رفت به سر وقت زن ولی
زن در به روی عاشق بد بخت خويش بست
آمد کشيد طرح زنی در ميان باد
بر پيکر نحيف خودش مرد زن پرست
ناباورانه دست بر اندام خود کشيد
مردی که از نوازش خود گشته بود مست
بر سينه اش دو خوشه ی انگور رسته بود
عريان به روی آينه ها می کشيد دست
او ديد توی آينه غير از مجسمه
تصوير زن زن لکاته نيز هست
نزديک شد به آينه تف کرد روی آن
با مشت زد به آينه ،آئينه را شکست
تصوير مرد- آن زن موهوم توی باد-
با جسم او در آينه پيوندشان گسست
آن وقت مرد روی همان تکه های شوم
-يعنی به روی قبر خودش تا ابد نشست.

(۲۸/۴/۸۲)