يکی از همين روزها
به ديدن پدر مقدس خواهی رفت
ودر کليسا
اعتراف مي کنی
که تنت را در آب انداخته ای

و ماهی ها آنچنان که تو را

بو سيده اند

تنت پاره پاره شده است

چقدر از سگ ماهی بدم می آيد

شايد دريا
برای ديدن ساخته شده است.




کودک عجيب در بغل مادرش خوش است

برف آمد وبه روی سر عابران نشست

زن :قامتی بلند که با چادری سياه

در پيشگاه رهگذران ايستاده است

مردی رسيد کودک بيچاره را نديد

با ترس و لرز بر بدن زن رساند دست

زن با شتاب چادر خود را حجاب کرد

چشمان سبز کودک خود را سريع بست

يک لحظه بعد يک پسر نوجوان به زن

با طعنه گفت :خونه ی خالی بخوای هست

زن بغض کرد گريه امانش ولی نداد

مانند اينکه رشته ی اميد زن گسست

ديگر نماند رفت وفقط رد پای او

بر سنگ فرش نقره ای کوچه نقش بست

در نيمه های شب که فقط برف و برف بود

مردی به رد پای زن خود رسيد -مست-

نشناخت رد پای زنش را وليز خورد

در نقطه ای که يک زن تنها دلش
شکست.