چراسياه ؟آنها فقط آسمان را فراموش کرذه اند
کاش اين غزل را يکی از آن ها می خواند يکی
از زنان خيابانی...

با سينه های نقره ای خود دميد زن
با ( لکه ای جديد )به گردن رسيد زن
شب را کجای جهان صبح کرده ای؟
باز اين سوال مسخره را می شنيد زن
چايی که سرد بود اتاق از غبار پر
خود را درون آينه حتا نديد زن
ظهری شبيه جمعه وعصری شبيه شب
تنها غروب ها به خودش می رسيد زن
شب را کجا دوباره ؟فقط در جواب مرد
خطی سياه بر لب سرخش کشيد زن
مردی که زوزه می کشد از سمت دور گرگ
جغدی که در سياهی شب پر کشيد زن