شطحی وتأملی بر مجموعه ی شعر :

 

من عاشق شقایق ونان برشته ام

 

سروده ی : قاسم رضادوست

 

به قلم ِوزین ِ استاد حجت حسن ناظر

 

( فرّ ِ سیمرغ ؛هفته نامه خبری – تحلیلی مستقل خراسان رضوی

 

دوره دوم شماره 85 .2 شهریور 1394)

 

 

 

بر روی جلد وسینه ی کتاب (سروده ی  قاسم رضادوست) نقاشی مدرنی از شاعر بزرگ ونقاش هزاره سوم زنده رود سهراب سپهری شیرین نشسته است ودر پشت جلد « این تمام قصه یک آینه است،در زلالی نیز باید لال بود»

 

شاعر ِ سالک ِ سرانداز ِ این مجموعه تندیس برهمایی شور است وکودک معصوم ِ شعر آویز ِ نیشابور ، حواری پاک اندیش ِ سپید جامه ی  غار ِ ادهم ، « چتا نیا»ی فیلم کوتاهش.

 

کتاب از پنجره ی شعر امروز به حیرت ساز آغاز وپایان وچهارده آینه بی تمثال ونیز پدر ومادر  در تجلی جلال وجمال وهم همسر که واژه ها را به لکنت می اندازد پیشکش شده است.

 

شاعر درودی تازه دارد از بهشت نیاکان ، موزه  مزین فرهنگ وتاریخ نیشابور به روز تازه وبر آن است « شاعر آینه ها» باشد وسرایشگر روزهای پر امید فردا. دوستتر دارد پرتقالهای شعرش را برای مخاطبانش پوست کند وهزار سال است که در جستجوی دیدگانی است که با چراغ «در کوچه باغ های نیشابور » می جوید ونمی یابد  واز اینکه حقیقت در هیاهو ولا به لای ازدحام وچلچراغ ها گم شده است تاسف می خورد .

 

رونده ی کوچه های طوفان است وشیرین می رود ودر پی فرهاد وفرهاد وار شیرین می کاود .گاهی با تبر تخیلش در ماهتابی ذهنش می جوید دلیل اصلی بیدادها را.

 

چون خود آباد است به جهان آبادان چشم دوخته ومسافر هفت شهر حضرت سیمرغ را ماند که زلف ترسا در کف عطار را می بیند .

 

بسیاری از نگاه ها را مست می نگرد وبسیاری دیگر از ایام به مردانی در «هند معنا» غرقه است وگاهی دیگر بودای بی پیوندِ گلِ ِنیلوفر در « چین صورت» .

 

بعضی شب ها ماه به بسترش خرامان پا می نهد ودقایقی از روز چهار زانو نشسته بر آب می رود وای کاش در این رفت وآمد های شاعرانه که حاصل تجربه های شخصی اوست ودغدغه های هماره اش ، اشعار عرفانی در حوصله ی کتاب بیشتر می گنجید واشعار آیینی به کتاب دوم جاری می شد .

 

به هر تقدیر شعرش نجابت نان روح است در سفره های خالی.

 

در برکه ی اکنون شاعر ِ اشراقی « مشرق ِ اندوه» را می پاید واز چشمه ی انگشتر ِ اندیشه اش، هوشیار هدهدی هادی شده هماره آب می نوشد.

 

تمامی اشعار و آثارش را از حضرت دوست می داند نه از خویش هم از این رو پیام هایش را همسایه وهمجوار پیام آوری خلوت نشین می یابد ، دوست نمی دارد چراغ کهکشان در دست هایش اما در گیرودار دود ، دود اندود شود ، ترجیح می دهد از آن پیش که سنگی بر بدنه ی معبدی دور افتاده باشد نگاهی باشد که رود وار جاری است ، اشعارش از شهود وجودی تغذیه می کند ، بایزید را بارها در صحاری عشق ناظر بوده است ، بر این باورم که خود را تا ابد در معنای نیشابور ونیشابور ِ معنا جا می گذارد وشاید در غاری در هرات یا مغاره ای در نیشابور.

 

شاعر نه اینجایی ما بر این باور ستوار است که اگر شمس ِ ابر شهر نباشد تبریز بر گِرد اومی چرخد ومغنی مهتاب روی مولوی جوی، جستجو کنان معشوقه ای است که از اعماق سینه اش دو خوشه ی انگور رسته اند.

 

غروب های بیشماری او را در غار ابراهیم ادهم یافتم که با سپید پوشی مینیاتوروش هم شانه شده وحتی گاهی با او در رمضان افطار می گشود ، او «حجم سبز» درونش را با هزاران فریاد هم پیاله دیده او ناظر محزون مردمانی است که پشتشان از بار نان خمیده، هنگامه ای که دروغ ، ساده ترین حرف آدم است وبا چشمانی برزخی وباطنی غیبی « زیر شمشیر غمش رقص کنان » می پوید « آیدا در آینه» را دوست دارد در قیامتی که «دشنه در دیس» است .

درودی بایسته وشایسته به شعر صمیمی وصادقانه اش بخاطر احترام به انسان