درباره نویسنده
قاسم رضادوست
###شاعر ،منتقد ، نویسنده ،استاد هنرهای رزمی ###دوازده سال در نیشابور در مکتبهای لاغر فرسودم وبعد از چند سال کارشناسی ادبیات را در« بیرجند» بر باد دادم ودر «سبزواراست این جهان کج مدار» ارشد را به قمار بنشستم .بعداز «عالم لا یعلم»تنها استادم ابر مردی ست امی از سرزمین حجاز با کتابش «نور» .او همچنان که در سجده است شمشیر در کنار دارد در کنار حدید نگاهش حریر معجزه در گفتار دارد.به شیوه ی مولا کلام در دستانم تیغ میشود وچون حسین فرزندش روحم در قیام می ماند .به کوه دل بسته ام و غار براهیم ادهم را سفید پوشی به من یادگار داده است .از لجن برخاسته روبه آفتاب کرده ام وگاه بعد از فرازهایی در رقص به سجع بر می گردم وانگشتانم بر متن می بارد وآتش می زاید .و در این آتش ابراهیم گل کرده است!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • قاسم رضادوست
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
  • نگاهی به غزل متفاوت امروز
  • پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤
  • نوشته های مقدس
  • جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤
  • پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳
  • جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۳
  • من عيسای ناصری هستم.
  • همه جا امن است.
  • جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳
  • فرشته های سياه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آذر ٩٠
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



یک تکه ابر روی کلاهم نشسته است
 
نویسنده: قاسم رضادوست - دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠

                                                 

 

 

 

 

چراغ افروخته چراغ نا افروخته را بوسه داد ورفت

                                  مولانا  بلخی

                                                        

            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                           

 

                      

 

 

نظرات ()



نگاهی به غزل متفاوت امروز
نویسنده: قاسم رضادوست - شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤

نگاهي به غزل متفاوت امروز(به بهانه ي كتاب : صداي موجي زن.)

مرده ي يك شعر تازه1

راستي متفاوت يعني چه؟ آن هم در شعر؟ مثلا يعني اين بيت خواجه:از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از اين زلف پريشان كردم.آيا هر خلاف آمدي هنري است .در ضمن صاحب سبك بودن يعني چه؟خب به ما آموخته اند نوآوري در معاني وبيان.خب حالا بياييد بيا نديشيم چرا امروزه هر شاعري مي خواهد صاحب سبك باشد ؟شما امروزه اگر با هر شاعري صحبت كنيد خواهيد ديد خيلي سر سختانه به شعري كه مي گويد پابند است وشعر خود را هم بهترين شعر دنيا مي پندارد اما آيا واقعا همين گونه است؟پس دليل افت نشر وفروش كتاب چيست؟چرا شعر امروز هيچ جايگاهي در نزد مردم ندارد؟دليل اول همين دوستان شاعر هم هميشه اين بوده كه ما از مردم جامعه جلوتريم .اين ادعاي بزرگي ست .همانگونه كه ادعاي گفتن شعر متفاوت.وهمانگونه كه ادعاي متفاوت بودن.

آيا واقعا شاعر امروز (در اين مقال غرض از شاعر غزل سرايان هستند) متفاوت است .در گذشته شاعراني كه ادعاي خرق عادت داشته اند بسيارند اما با نگاهي به تاريخ ادبيات وتذكره ها مي بينيم بسياري از آنها آدمهاي حقيري بيش نبوده اند مخصوصا از زماني كه در دربار ها باز شد وشعر به دست هر بقال وخربزه فروشي افتاد نتيجه ي آن هم اين بود كه شعر بازاري شد وعوامانه هرچند نكات مثبتي هم داشت مانند غني شدن واژگان و تحرك زباني.اما صدمه اي كه فرهنگ ايران از اين پيش آمد نصيبش شد بسي بيشتر از سودش بود .مهم ترين ضربه به شعر رخت بربستن تفكر وعقلانيت (فلسفه) از شعر وفرهنگ بود .

در كذشته براي نزديك شدن به شعر ودربار شاعر مي بايست از هزار وهفت خوان مي گذشت خوان هايي نظير:علم حكمت عروض وفن شعر نجوم طب و... .البته شاعراني هم بودند كه بدون نزديكي به دربار شعر مي سرودند اما همين خصوصيت ها را دارا بودند وخود را بنده ي درم نمي كردند .خب اين قضيه بر مي گشت به علاقه شاهان به شعر وشاعران واز آنجا كه خود پادشاهان در خيلي از فنون وعلوم  سر آمد بودند كساني را به خويش راه مي دادند كه همانند خودشان باشند .

حالا بياييم وبه شعر وشاعران معاصر نگاهي بيفكنيم .ممكن است كه من از زندگي خصوصي شاعران اطلاعي نداشته باشم هر چند كه خيلي از دوستان غزلسرا را از نزديك مي شناسم .اما متن شعر ها وكتابهايشان بهترين آينه ي اين ديدار است .

با نگاهي به شعر ها مي توان

1-   اشكالات وزني وعروضي را مشاهده كرد(البته اينجا مقصود شاعران جوان است)

2-   ضعف تاليف

3-   نا اشنايي با زبان دستور (من در عجبم كسي كه هنوز از دستور زبان مادري خود آگاهي ندارد چگونه مي تواند ساختار شكني كند.

4-   نبود تلميح (كه خود نشانه ي عدم مطالعه در فرهنگ وادب است)

5-   نداشتن تفكر وانديشه ي خاص

و...

خب وقت آن رسيده كه به كتاب :صداي موجي زن نگاهي بيندازيم وببينيم شاعران اين كتاب خانمها:هدي قريشي ومونا زنده دل تا چه حد به شعري متفاوت نزديك شده اند.

از حق نگذريم كه طرح جلد كتاب وعنوان آن جداي ازخيلي كتابهاست  بعد به نام خداي مهرباني كه ... در اينجا نوعي ديگري از متفاوت بودن كار را  مي بينيم در اينجا براي مخاطب احترامي قايل شده وبا يك سپيد خواني شعور مخاطب نشانه گرفته شده است.

مي رسيم به شعر ها پاي هيچ كدام از شعر ها تاريخ به چشم نمي خورد واين يعني غير عالمانه بودن /راه تحقيق بر نقاد ومحقق بسته است شعر ها در لايه اي از ابهام غرق شده اند .

بياييد نگاهب به محتواي شعر ها بيندازيم خوشبختانه اين دو خانم مخصوصا خانم

 زنده دل به رغم خيلي از خانمها كه فضاي شعري مردانه اي دارند به دنياي خودشان نزديك ترند اما كل كتاب تحت تاثير شديد فروغ فرخ زاد است :

يك مرد ..يك فرشته .نه يك تكه قلب سنگ

ساعت سه بار زد ...

قشنك من پري قصه هاي پير شده

كدام قله كدام اوج در كدام مسير؟

من مرده ام عروسك انها كسي است كه...

او هيچ وقت جسم مقوايي تو را...

هر شب صداي گريهمي ايد از برگه ي طلاق غيابي

زمان گذشت وهر لحظه دير تر مي شد

خب همانطور كه ديد يم چه در لحن چه ته مايه هاي شعر شديدا تحت تاثير دنياي فروغ هستند سياه ديدن مرگ خودكشي عروس و...تنهايي همه انديشه ها ونگاههاي خاص فروغ است .در تمام غزلها ردپايي از تلميح جز يك مورد كه به شعر فروغ است ويكي ديگر كه به فيلم :گربه روي شيرواني داغ كه هيچ ارتباط مفهومي هم ندارد با اين فيلم جز نامي –ديده نمي شود.

نو اوري در زبان

بعضي شاعران مانند شاملو زبان خاص خود را دارند (كه اين كار هر شاعري نيست)بعضي هم لحن خاص خود را (مانند فروغ سهراب احمدي جلالي)متاسفانه تا كنون هيچ كس در غزل به زبان خاص خود دست پيدا نكرده كه اين دو جوان شاعر خواسته باشند زباني مخصوص بيافرينند البته در لحن همانطور كه گفتيم شديدا تحت تاثير فروغ هستند .

اما نخواهيد ساختن كلماتي  مانند:چاييدن برفيدن مي عاشقيد

يا بازيهاي زباني مانند اتو/بوس  وبعد پرده كه افتاد/شاعر مست و...رابه حساب

نو آوري بگذاريم كه سالهاست در كار آزاد امتحان خود را پس داد ه اند .

يا آوردن ... و چسب ووصل سطر ها به هم.

نو اوري از درون است از ديد شاعر به اطراف ناشي مي شود وتا وقتي شاعر هنوز دنيا را از ديد ديگران مي بيند آنهم به صورت خيلي محدود (وام گرفتم لحن يك شاعر) نبايد انتظار زيادي داشت

نكته مهم ديگر :آيا واقعا با پيچيده گفتن يك شعر جز ابهام آميزتر كردن زندگي كه خود به اندزه كافي ابهام انگيز هست يك خيانت به انسانيت نيست (البته در شعر هاي اين دو شاعر كمتر با اين مساله مواجهيم)

نكته ي آخر ناگفته نماند كه شعر هاي خانم زنده دل متنوع تر خوش ساخت تر به نظر  مي آيد كمتر با وزن چالش دارد وخاصيت تاثير گذاري بيشتري را دارا مي باشد و حداقل از خيلي كساني كه ادعاي متفاوت بودن دارند سر تراست شايد دليل اين موضوع صداقتي ست كه در شعر  خانم زند ه دل ديده مي شود وشباهتي كمي با شعار دارد.

                                   قاسم رضادوست مرداد 84 –نيشابور

 

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: قاسم رضادوست - پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٤

نامه ای به سيامک بهرام پرور .

سلام کتابت را خواندم طرح جلد خوبی داشت(هر چند خيلی صريح کتاب را رو می کند)

امااز رنگهای خوبی بهره گرفته/تو دل بروست آدم را جلب می کند.

اولين نکته که توجه مرا به خود جلب می کند تاريخ نداشتن شعر هاست که اين کار را

برای منتقد يا محقق که می خواهد سير تحول شاعر را ارزيابی کند  دشوار می سازد

مقدمه ی بهمنی در همان چند سطر اول معلوم می کند که شعر های مورد پسند

ايشان چيست:انکحت زوجت...

وجالب است در جای ديگر می گويد:شعرهای سيامک مورد پسندش نبوده در حاليکه

حجم بيشتر شعر های سيامک عاشقانه است وبعد استقبال پرشور گوش -

سپاران (نه عقل سپاران) را دليل انتخاب اين شعر می داند چه گنگره ای

چه دلايل عاقلانه ای؟؟؟

اما سيامک عزيز !

کتابت را خواندم وباز هم متاسفانه با کلی اشعار عاشقانه مواجه شدم از جنس:

لب:گيلاس ،رطب تازه

ادبيات غرب وشرق:ساق پا

باغ معلق:برو پستان و...

وکلمات اروتيک بوس ولب وبرهنه و...الی ماشا الله  بگذار صادقانه بگويم تو از عشق در

شعرهايت فضاهايی ساختی مرکب از عشق وصفا وبه به وچه چه

واقعا تمام عشق همين هاست آيا اين باعث نمی شود که خيل مخاطبان (گوش سپار

نه عقل سپار)گمان کنند عشق يعنی توصيف لب وپستان .از عشق نبايد اسطوره -

های تو خالی ساخت عشق همه چيز را در کنار هم دارد رنج ولذت وفکر و...نه فقط

توصيفهای صرفا شاعرانه .

يامان نرود شاملو تمام ترسش از اين بود که عشق پناهگاه وتکيه گاه شود  اما شما

در غزلهايتان عشق را مبدل به همان کرد ه ايد عشق در شعر های شما نماد يکی

شدن نيست که لذت بردن يک طرفه است همانطور که اسم کتاب شما (عطر تند

نارنج)خالی از آن اجماع کلمات برای رسيدن به مقصدی واحد مانند :اينها را فقط به

خاطر شما چاپ می کنم .که هم کنايه ای به اشعار مريم حيدر زاده دارد هم الگويی

از دموکراسی کلمات است وهم عشق شاعر به همه .در چند غزل هم که به مسائل

اجتماعی اشاره کرده ايد شعر ها شعاری در آمد ه اند مانند غزل بالماسکه و...

باقی نامه را نمی نويسم که بيشتر به غزلها پرداخته بودم از جهت ساختار و...

که البته گمان می کنم خودت بهتر از من بر آن نقاط واقفی .اميدوارم موفق باشی

و در آينده با نگاه جامعتری به عشق بپردازی نه يک نگاه صرفا توصيفی وتک بعدی .

چو عشق را تو ندانی بپرس از شبها

بپرس از لب زرد و ز خشکی لبها.مولانا جلا ل الدين.

نظرات ()



نوشته های مقدس
نویسنده: قاسم رضادوست - سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤

تو مگو ما را بر آن شه بار نيست

با کريمان کارها دشوار نيست

سالهاست خواستم غزلی براش بگم .برای اون دوجفت چشم قرمزرنگ .اون گيسوان

طوفانی .اون ...اون....موسی از خدا خواست که نامشو بگه تا مردم با اون نام صداش

بزنند خدا لب باز کرد وگفت :من هستم آن که هستم.

اما نشد نشد غزلی براش بگم .به قول سعدی ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم

فرانسيس آسيزی به اون خداوند موسيقی گفت:سالها برای زنان شعر خواندی و

چنگ نواختی زمانش نرسيده برای خالق اون زنان شعر بگی؟

اما به خدا سالهاس می خوام برای يهوه (خدای من به همين بی رحمی ست) شعر

بگم نشد .البته گاهی هم پدر خوبی بوده البته وقتی من پسر بدی نبودم .اما نه

گاهی اوقات وقتی پسر عياشی هم بودم شونه بالا انداخته که:خب داره بزرگ می-

شه.اما با وجود همه ی اينها گاهی اوقات نقاب بر انداخته و..لب لعلی گزيده ام که

مپرس!!! تصميم دارم گاهی اوقات از آنچه ديده ام بگم می دونم لازم نيست مسيح

باشی وبه صليب کشيده بشی تا بشر به رستگاری برسه و يا با شمشير مردم رو

به بهشت ببری .می تونی يه دبير ساده باشی ورو تخته سياه بنويسی :سفيد.

کار ما حرکت ايجاد کردنه .راستش از اين همه غزلهای سياه خسته م.از سياه گفتن

به قول مولانا:سخن از رنج مگو جز سخن از گنج مگو ور از اين بی خبری رنج مبر هيچ

مگو.از بچگی بوف کور دستمون دادن سياه ديديم تو آمريکای کافکا تهوع بود بعد کم

کم کسانی پيدا شدند که فقط گفتند نام آن کبوتر غمگينی که ازدل ما پريد ايمان بود

وبعد به رسولان سر شکسته هم تاختند .در غزل هم که يه دفعه ردپای چرخ گوشت 

صدای جيغ زن پيدا شد بعد خون وفحش وچرک وووو....

طفلکی خودمون وکسانی که اين شعر ها رو می خونند کاش از سبزه ها ياد گرفته

بوديم همه جا سبز باشيم حتا تو توالت خاکی تو يک روستای دور افتاده وقشنگی

طبيعت وبزرگيش تو همين باسخاوت بودن نهفته ست.يادمه سهراب می گه و

نپرسيم کجاييم بو کنيم اطلسی تازه ی بيمارستان را.کاش می گفت وخودمان آن

اطلسی باشيم .که می شه سالها قبل زمان دانشجويی به يه روستای دور افتاده ی

قاين رفتيم(برادر يکی از همکلاسيهافوت شده بود)روستای کوچکی به اندازه ی

بيست خانواده.نمازی که اون شب پشت سر يه دهقان سياه سوخته خونديم که

دستاش پر از ترک بود وتو چشماش ،قلبش که از کلامش بيرون می ريخت چه نوری

شب ما بيست وچند نفر رو نگر داشتند وبهتر ين غذايی که تو بهترين رستورانها

پيدا نمی شه جلومون گذاشتند وقبلش گفتند اگه نمونيد به ما بی حرمتی کرديد

در حالی که تو خونشون هيچی به هم نمی رسيد .خداوندامنو ببخش مدتها بود

باهات حرف نزده بودم امشب مجالی پيداشد بشينيم با هم کمی گپ بزنيم يه روز

خدا به موسی گفت چرا به ديدنم نيومدی؟موسی تعجب کرد .خداگفت من مريض بودم

چرا نيومدی به ملاقاتم ؟موسی بيشتر تعجب کرد .خدا آخر گفت همسايه ت مريضه

چرا نرفتی يه عيادتش ؟

ممکنه کسانی اين نوشته ها رو بخونند وبخندند ممکنه بعضی ها بگن زمونه ی اين

حرفا گذشته شايد شايد شايدم يه نفر يه نفر ...من هميشه سر کلاسها م دنبال

اون يه نفرم وگاهی اوقات ديدمش تولد يک پروانه رو ديديد؟

بروس قدرتمند با بازی جيم کری رو ببينيد.وآهنگ غروب در پارک فلامينگو رو گوش بديد

((از جيمز لست))وبدونيد لازم نيست به صليب کشيده بشيد می تونيد با شستن

يک کاسه به معراج بريد وبا بوسيدن دستای پدر تون درهای ملکوت رو گشوده ببينيد

                  (به زودی با آخرين غزلم در خدمت دوستان خواهم بود)

                 ۲۱/۴/۸۴               نيشابور-خونه ی کاگلی پدری .قاسم رضادوست.

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: قاسم رضادوست - جمعه ٢٦ فروردین ۱۳۸٤

 

 

 کسی که می پندارد تمامی ميوه ها زمانی می رسند که توت فرنگی ،از انگور هيچ نمی داند.

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



 
نویسنده: قاسم رضادوست - پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳

برای او که عاشق برف است،کودکانه ست ومی نويسد.

گفتی نمی دانی خانه ی دوست کجاست؟يک روز مردی از خدا خواست

خودش را به او نشان بدهد ناگهان مقابل چشمانش کلبه ای ديد ،يک زن

وچند فرزند.                              (وبلاگ جديدم:ghr.persianblog)

همينکه بر لب سرخ خدا تکلم شد

تمام وسعت ديدش پر از تلاطم شد

درخت بود ونظير پرنده ها می خواند

غريبه ای که گرفتار سيب وگندم شد

پدر که عاشق مادر نبود آن هنگام

خدا مسبب اين امر بی ترحم شد

و اينچنين متولد شدی تو شب هنگام

دمی که مادر تو غسل کرد ودر خم شد

شراب نطفه ی سرخ تو را شکوفا کرد

چنانکه ديدن تو کار وبار مردم شد

پسر پرنده ی سرخ دلت به خاک افتاد

و در کنار دلت غرق در تيمم شد

پسر کنار تو افتاد وتو کنار پسر

ومثل لحظه ی وحيی خدا تجسم شد

شراب از لب سرخت چکيد واويلا

تمام هستی من در برابرت گم شد.

                                             

 

نظرات ()



 
نویسنده: قاسم رضادوست - جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۳

 

دوست داری

يه سوسک اينقدی  داشته باشی                                  

که من باشم

فقط قول بده

مثل گرت

جلوم آشغال نريزی

منم قول می دم

رو ديوارا راه نرم

اما

روزه مو نمی شکنم

چون هيچکس

از يه سوسک سياه

خوشش نمی آد

حتا اگه گرت

تما م

         آشغالای

                عالمو

                     جلوم بريزه. 

                  پاييز ۸۳                  

نظرات ()



من عيسای ناصری هستم.
نویسنده: قاسم رضادوست - جمعه ٤ دی ۱۳۸۳

فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد

ديگران هم بکنند آنچه مسيحا می کرد.

به همه ی مريم مجدليه های شهرم

ديوانه ای که روی صليبت کشيده است

آيا که طعم ناب تنت را چشيده است

عيسا مسيح روی صليبش سکوت کرد

او را خدا برای صليب آفريده است

او اصلا احتياج به گيسوی زن نداشت

دستی اگر به گيسوی زنها کشيده است

عيسا مسيح سيب تنت را چه کار داشت

وقتی که از لبان خدا سيب چيده است

خنديد دختر ی که به رنگ انار بود

ديوانه ای به سادگی من نديده است

دختر نگاه کرد به عيسای ناصری

رنگ لبان حضرت عيسا پريده است

شاعر برای دختر زيبای ناصره

هديه فقط صليب طلايی خريده است

دختر حضور حضرت عيسا نشسته است

دختر که سيبهای تنش هم رسيده است

عيسا مسيح دست به گيسوی او کشيد

حالا پرندهای شده از نو پريده است

از دستهای کوچک آن دختر سفيد

يک آفتاب زرد طلايی دميده است

يعنی مسيح پر زده از روی آن صليب

تا انتها تو را به صليبش کشيده است

 

 

                       ۸۲/۳/۲۳

                       جمعه ساعت۳۰/۲

 

خورشيد متمايل می تابد

پرده

 های کرکر ه کر نيستند

                             می ايستند

وقتی در شکه می آيد

و برف آنقدر حيز نيست

          که ريز     ريز

 

شمع را که در اين شعر ردپا نه   خاموش!

شعر را از جاده ی سر بالا   بالا

هن و هن درخت از چار چوب در

که زمان همين کلمات ساده ای که : 

در شکه می آيد.                             

 

                    آبان ۸۳

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات ()



همه جا امن است.
نویسنده: قاسم رضادوست - جمعه ٦ آذر ۱۳۸۳
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند
سلام همه چيز سر جايش است قلمدان های مرصع در غلاف ،بينالود در زنجير ،به نيشابور من خوش آمديد !

با يک کار کوتاه ويک غزل کمی نفس بکشيم:



با سايه ام

دست دادم خنجرش

افتاد.

(۲۴/۳/۷۷)






شاعر نوشت:بستر زن مثل صومعه است.
يک آن قلم ميان دو انگشت او شکست
شب بود مرد رفت به سر وقت زن ولی
زن در به روی عاشق بد بخت خويش بست
آمد کشيد طرح زنی در ميان باد
بر پيکر نحيف خودش مرد زن پرست
ناباورانه دست بر اندام خود کشيد
مردی که از نوازش خود گشته بود مست
بر سينه اش دو خوشه ی انگور رسته بود
عريان به روی آينه ها می کشيد دست
او ديد توی آينه غير از مجسمه
تصوير زن زن لکاته نيز هست
نزديک شد به آينه تف کرد روی آن
با مشت زد به آينه ،آئينه را شکست
تصوير مرد- آن زن موهوم توی باد-
با جسم او در آينه پيوندشان گسست
آن وقت مرد روی همان تکه های شوم
-يعنی به روی قبر خودش تا ابد نشست.

(۲۸/۴/۸۲)








نظرات ()



 
نویسنده: قاسم رضادوست - جمعه ۱٥ آبان ۱۳۸۳



يکی از همين روزها
به ديدن پدر مقدس خواهی رفت
ودر کليسا
اعتراف مي کنی
که تنت را در آب انداخته ای

و ماهی ها آنچنان که تو را

بو سيده اند

تنت پاره پاره شده است

چقدر از سگ ماهی بدم می آيد

شايد دريا
برای ديدن ساخته شده است.




کودک عجيب در بغل مادرش خوش است

برف آمد وبه روی سر عابران نشست

زن :قامتی بلند که با چادری سياه

در پيشگاه رهگذران ايستاده است

مردی رسيد کودک بيچاره را نديد

با ترس و لرز بر بدن زن رساند دست

زن با شتاب چادر خود را حجاب کرد

چشمان سبز کودک خود را سريع بست

يک لحظه بعد يک پسر نوجوان به زن

با طعنه گفت :خونه ی خالی بخوای هست

زن بغض کرد گريه امانش ولی نداد

مانند اينکه رشته ی اميد زن گسست

ديگر نماند رفت وفقط رد پای او

بر سنگ فرش نقره ای کوچه نقش بست

در نيمه های شب که فقط برف و برف بود

مردی به رد پای زن خود رسيد -مست-

نشناخت رد پای زنش را وليز خورد

در نقطه ای که يک زن تنها دلش
شکست.
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »